خرید بک لینک
آخرین اطلاعات منتشرشده درباره «۲۱-ب: دیوهای دگر آزار» را در ادامه بخوانید.                         21B                                    یک دفعه صدای شترق شنیدم پدرم محکم زده بود زیر گوش مامانم بعد فریادزد: قحبه نگفتم نرو پیش این شاطر قرمساق! جیغ و گریه مادرم بلند شد: وقت نداشتم. توله تو می‌خواستم گشنه نره مدرسه! تا چند روز مامانم با من حرف نزد. بعد همون شد که دیگه رازی رو به من نگفت. البته بعد آشتی کردیم. منم گفتم: خوب نمی‌تونستم به بابام دروغ بگم ولی توی دلم گفتم پدرم هر کاری کنه درسته! منم کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین رحیمی تاريخ: چهارشنبه 31 تير 1405 ساعت: 9:10

۲۲.درپشت چادر سیاه آخرین اطلاعات منتشرشده درباره «۲۲.درپشت چادر سیاه» را در ادامه بخوانید.                            22                             دفتر خاطرات ونوس را می‌بندم و همراه آن تمام پیش‌داوری هایم را که از عدم آگاهی کافی از زندگانی اوست همراهش ازذهن و حافظه‌ام دود می‌شوند و به هوا می‌روند. می‌دانستم که او دختر جوان بیوه‌ای است که بعد دوسال از همسر عقدی‌اش جدا شده ولی هیچ گاه فکر نمی‌کردم او دارای این چنین ماجراها، خاطرات و افکار بلندی است، حالا ماجرای هفته قبل را بهتر درک می‌کنم. ماجادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین رحیمی تاريخ: چهارشنبه 31 تير 1405 ساعت: 9:10

آنچه تاکنون درباره «۲۳.ریشه های بازیافته» منتشر شده است را در ادامه بررسی می‌کنیم.                                23گویی آن وانت نه تنها اسباب و اثاثیه خانه قدیم را به خانه جدید می‌برد بلکه تمام خاطراتم را از کوچه‌ها و بام‌ها، راه مدرسه وکتابخانه و بازیهای کودکانه با ثریا و نهایت عشق نوجوانی مرا با خود به جاها و راه‌های دور می‌برد. زیر و رو شدنی عجیب، مثل یک انقلاب، مثل ورود یک سیل به خانه وایجاد فضایی نو اما بدون حس خوب دوران خیال و خواب آلودگی شیرین و عشق رویایی و فروافتادن به درون واقعیتی تیزادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین رحیمی تاريخ: چهارشنبه 31 تير 1405 ساعت: 9:10

آنچه تاکنون درباره «۲۴-الف:عشق متین سوم» منتشر شده است را در ادامه بررسی می‌کنیم.                             24A          طعم تلخ دست رد زدن دو عشق به سینه من سینه‌ام را پر از درد و خون کرد! ایراد از من بود یا آن ها؟ اولی با رفتن به درون پیله و کشیدن نقاب به رویش و دومی با از پیله در آمدن و نقاب بر کشیدن از خود مرا به بیرون دایره عشق پرتاب کردند. امروز فقط یک تایم کلاس اول صبح دارم بنابراین ساعت یازده از دانشکده به خانه می‌رسم و پس از یک ساعت بعد آنا را می‌بینم که سفره را پهن کرده، بشقاب‌ها را ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین رحیمی تاريخ: چهارشنبه 31 تير 1405 ساعت: 9:10

آنچه تاکنون درباره «۲۴-ب: کوره داغ تلاش» منتشر شده است را در ادامه بررسی می‌کنیم.                                    24B              صبح که برمی خیزم احساس می‌کنم سبک شده‌ام گویی مرا به بادکنک‌هایی بسته‌اند و به سوی آسمان کشیده می‌شوم، شلوارم روی بادکنکهای پاهایم ساییده می‌شود و اذیتم می‌کنند. وقتی چشمم به پاها و دست هایم خورد وحشت می‌کنم، تمام بدنم از بادکنک‌های شفاف کوچک سفیدی پوشیده است. گریه‌ام می‌گیرد، آنا با حلیمه حرف می‌زند همه می‌آیند و تا صورت و دست و پاهای مرا می‌بینند می‌گویند آبله سادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین رحیمی تاريخ: چهارشنبه 31 تير 1405 ساعت: 9:10

آنچه تاکنون درباره «۲۵الف: بذرعشق» منتشر شده است را در ادامه بررسی می‌کنیم.                                             25A               چشم می‌دوزم دوباره به چشم‌های پر عشق و تمنای چهره مریم که از درون عکس نگاهم می‌کنندو گویی می‌یابم روشنی امیدو عشقی تازه را در آن اوج قله افسردگی و ناامیدی و تاریکی‌های درونم.دل و روحم گرمایی شگرف به خود می‌گیرد، آن همه ماجرا و آمد و شدن و بودن در کنار خانواده مریم و شناختم از تک تک آدمهای خانواده‌اش و من چرا اورا هرگز ندیده ام؟ خانواده‌ای ترک زبان باحجابهای درادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین رحیمی تاريخ: چهارشنبه 31 تير 1405 ساعت: 9:10

در این گزارش، تازه‌ترین اطلاعات درباره «۲۵ب:گفتگوی دوعاشق» را می‌خوانید.                               25B         چرا این راه لعنتی پایانی ندارد حدود ساعت ده شب است.اتوبوس در کنار رستوران پارک می‌کند و مسافران با شتاب هر یک به سوی سرویس‌های بهداشتی و داخل رستوران می‌دوند، نور چراغ‌ها و لامپهای رنگی همراه بو و بخار پلو و خورش‌ها در هوا موج می‌زند. لقمه‌ای که آنا برایم در کیسه‌ای نایلونی پیچیده را باز می‌کنم و در پشت یکی از میزهای خلوت رستوران مشغول خوردن می‌شوم بعد آن بیرون می‌روم و قدم می‌زنم.دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین رحیمی تاريخ: چهارشنبه 31 تير 1405 ساعت: 9:10

در این مطلب، جزئیات مربوط به «۲۶.نقشه های شوم برای آینده» ارائه شده است.                                      26              در راه بازگشت از کارخانه احساس می‌کنم که صحبت‌های لازم اولیه زده شده و دیگر ماندن من در آنجا ضرورتی ندارد، بنابراین از پذیرایی حمید آقا و خانواده تشکر می‌کنم و بهانه رفتنم به تهران را این گونه بیان می‌کنم که:- امروز پنجشنبه است فردا جمعه به تهران میرسم شنبه باید در مدرسه باشم. آنها می‌گویند؛ حالا چه عجله‌ای لااقل مدت بیشتری بمانم ولی من دوباره حضور در کار را مطرح می‌سازم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین رحیمی تاريخ: چهارشنبه 31 تير 1405 ساعت: 9:10

گزارشی از مهم‌ترین نکات مربوط به «حل مشکلات با قدرت عشق». 27 صبح از ترمینال که به خانه می‌رسم، دو ساعت تمام می‌خوابم. پس از بیداری شروع می‌کنم با آنا به صحبت. می‌گویم که شرط ازدواج مریم با من جدا شدن و ترک تهران است. آنا با وجود اینکه خود تخم عشق مرا در دل مریم کاشته است و بسیار مایل است مریم با من ازدواج کند از شنیدن این موضوع او هم ناراحت می‌شود و شاید می‌بیند که من ناراحتم او هم این طوری می‌شود، نمی‌دانم چه کنم و نمی‌دانم چرا به این شهر شادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین رحیمی تاريخ: چهارشنبه 31 تير 1405 ساعت: 9:10

پیمانی عمیق با بوسه ای آرام وآتشین آنچه تاکنون درباره «پیمانی عمیق با بوسه ای آرام وآتشین» منتشر شده است را در ادامه بررسی می‌کنیم. ......ادامه بخش۲۷ وبخش پایانی جلداول رمان - البته بعد چند سال اگر دیدیم می‌تونیم بمونیم خوب ماندگار می‌شیم اگر نه دست خودمونه می‌ریم به شهری که مناسب تره. - مثلا ماکو؟ - نه، من از ماکو بدم می‌اد! مثلا ارومیه، تبریز یا هر جای دیگه. - باشه من حرفی ندارم. نتوانست شادی درونش را پنهان کند، خنده‌ای می‌کند و می‌گوید: - خوب دیگه مسئله‌ای نمی‌مونه. می گویم: - بله حله، بفرماادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین رحیمی تاريخ: چهارشنبه 31 تير 1405 ساعت: 9:10

                                      26             در راه بازگشت از کارخانه احساس میکنم که صحبتهای لازم اولیه زده شده و دیگر ماندن من در آنجا ضرورتی ندارد، بنابراین از پذیرایی حمید آقا و خانواده تشکر میکنم و بهانه رفتنم به تهران را این گونه بیان میکنم که:- امروز پنجشنبه است فردا جمعه به تهران میرسم شنبه باید در مدرسه باشم. آنها میگویند؛ حالا چه عجلهای لااقل مدت بیشتری بمانم ولی من دوباره حضور در کار را مطرح میسازم و از حمید آقا خواهش میکنم بلیط اتوبوسی برایم تهیه کند حمید آقا میگوید با این حال خودت میدونی. درضمن کارخانه هر ماه برایمان مقداری پول جهت سفر تدارک دیده و این ماه هم ماهیچ سفری در پیش نداریم، من میرم ایستگاه راه آهن ببینم میتونم برات یک بلیط قطار آخرین لحظه برای امشب فراهم کنم یا نه. گفتم: اتوبوس بهتره. حمید آقا میگوید نه بالاخره قطار راحتتره، اگه نبود میریم برای اتوبوس. به ایستگاه میرویم و بعد نیم ساعت پشت فرمان مینشیند و میگوید خوش شانسی یکی گیر آوردم ساعت ده و نیم امشب. به خانه میرویم و من از همه به خاطر پذیرایی اشان تشکر میکنم، شام میخوریم بعد زینب خانوم کمی از غذا و میوه برایم در کیفم جاسازی میکند. بچهها را میبوسم و با مریم هم که تا دم در آمده و کنار زینب خانوم ایستاده خداحافظی میکنم و حمید آقا تا ایستگاه قطار مرا میبرد. ربع ساعتی در سالن کنارم میایستد و بعد میگوید که بیشتر از این نمیتواندبماندو کارهای کارخانه را رها کند به ویژه در اوایل راه اندازی. میگویم ساعت نزدیک ده شبه. میگوید تا دوازده و گاهی بیشترادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین رحیمی تاريخ: يکشنبه 27 آذر 1401 ساعت: 19:40

27 صبح از ترمینال که به خانه میرسم، دو ساعت تمام میخوابم. پس از بیداری شروع میکنم با آنا به صحبت. میگویم که شرط ازدواج مریم با من جدا شدن و ترک تهران است. آنا با وجود اینکه خود تخم عشق مرا در دل مریم کاشته است و بسیار مایل است مریم با من ازدواج کند از شنیدن این موضوع او هم ناراحت میشود و شاید میبیند که من ناراحتم او هم این طوری میشود، نمیدانم چه کنم و نمیدانم چرا به این شهر شلوغ لعنتی این همه وابسته و شاید معتاد شده ام! آنا میگوید آخه نمیدونم چرا مریم میخواد از تهران بره، آخه این شهر پایتخته، یک شهر کوچیک که چی بشه؟ شاید او نیزاین شهر را دوست داشت و شاید چون نمیخواست از من جدا شود و تنها بماند این حرف را میزد. راستش جدایی از آنا که به جای مادرم بود و بیشتر از شهر به او وابسته بودم برایم بسیار دشوار مینمود و شاید برای او هم، بدون من، در آن اتاق، تک و تنها، با پسر و زن و بچههای دیوانه اش، چه بلایی سر او میآورده اند؟ و من اگر میرفتم چه بلایی سرمن میآمد، در یک شهر غریب که هیچ دوستی در آن نداشتم، با زبان و کمی فرهنگ جدید. اما با خود میاندیشم که من، مریم را از همان نوزادی دیدهام، خودش، خانواده اش، علاقه و مهربانی و عشقشان به همدیگر که حتی وقتی سر سفرهاند و یک ماده غذایی که مقدار کمی از آن در سفره موجود است بنابراین هر یک آن غذای کم را نمیخورند تا شاید به دیگری برسد، سر سفره هم عشقشان پدیدار است! و نه مثل خانواده ما که مثل افراد کشوری که هر گروه ازیک قوم وقبیله اند! آن هم از نوع کم فرهنگ و کمسوادش! که هر یک میخواهد امکانات و امتیازات خوان نعمت را به سوی خود و قبیلهای و قبیلهاش بکشاند تابه قوم وقبیله ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین رحیمی تاريخ: يکشنبه 27 آذر 1401 ساعت: 19:40

......ادامه بخش۲۷ وبخش پایانی جلداول رمان- البته بعد چند سال اگر دیدیم میتونیم بمونیم خوب ماندگار میشیم اگر نه دست خودمونه میریم به شهری که مناسب تره. - مثلا ماکو؟ - نه، من از ماکو بدم میاد! مثلا ارومیه، تبریز یا هر جای دیگه. - باشه من حرفی ندارم. نتوانست شادی درونش را پنهان کند، خندهای میکند و میگوید: - خوب دیگه مسئلهای نمیمونه. می گویم: - بله حله، بفرمایید میوه و شیرینی! من و آنا هر دو اصرار میکنیم بماند ولی او میگوید باید هرچه زودتر راهی شود چون به آقا داداشش گفته فقط سری حرفها را میزند و برمی گردد. تاترمینال او را همراهی میکنم، بلیطی برایش میخرم، یک ساعت دیگر حرکت. روی نیمکتی درگوشهای مینشینیم. او میگوید: من به آقا داداشم گفتم که از تهران مستقیم به ماکو میرم نه به شیراز! شماهم اجازه بدید من سه چهار روز با پدر و مادرم مخصوصاً امیرداداش صحبت کنم و نظر اونها رو هم جلب کنم. البته پدر و مادرم میدونم روی حرف من حرف نمیزنند، فقط راضی کردن امیر خیلی سخته، بعد سه چهار روز، شما با عمه بیایید تا مقدمات کار رو صحبت کنیدوببینیم چی میشه! سوار اتوبوس میشود و میرود. با خود میگویم: برای کسی بمیر که برایت تب میکند، توجه فوق العاده جذاب او به من، شجاعت بی نظیرش در اقدام به ساختن زندگی اش، آن هم فقط با نظر خودش، خودساختگیاش و فرود آمدنش چون فرشتگان نجات از آسمان با آن همه مهربانی و عشق که در اعماق چشمانش موج میزند چنان مرا گرم و شیفته میسازد که درخانه درونم، به بیرون پر میکشم. برای اولین بار عشقی با صدای رسا مرا فرا میخواند و مرا به کانون آتش دعوت میکند، پس من هستم! مورد علاقه و توجه فراوان، من رها شده، جدا افتاده و بی اهمیت نیستم، کسی در این دنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین رحیمی تاريخ: يکشنبه 27 آذر 1401 ساعت: 19:40

صفحه بندی